سلام...
اومدم باهات حرف بزنم
باخودت که نمیشه ،اومدم با خیالت خلوت کنم
وقتایی که میبینمت میشم مث بچه هایی که واسشون اسباب بازی میخریو از ذوق پرچونگی میکنن و با حرفاشون سر آدمو میبرم...دلم میخواد هی تند تند حرف بزنم و از خودم بگم
هر لحظه صدات کنمو ازت دور نشم...
اما افسوس...
هروقت همدیگرو میبنیم ازم فاصله میگیری...انگار اصلا آدم امروز نبودی که دوسم داشتی...
میشی یکی که میخواد منو از سرش باز کنه...میشه یکی که حوصلمو نداره...
خوب میفهمم ازم فرار میکنی...شایدم پشیمونی...میترسی...
اما من هروقت میبینمت پر از عشقم داداش
هرررچقدرم از تو ناراحت باشم،شب که میام تو رختخواب و چشامو میبندم و لحطه گرفتن دستاتو تصور مبکنم،بو کشیدنت...قلبم از دوستداشتن درمیاد
دلم میخواد کنارم باشیو دستمو بگیری،کناذم باشیو حست کنم...
.
.
.
روز خوبی باهم داشتیم
یه روز خاطره ساز
تو همه لحظات حرفات و این روزای گذشته جلو چشام بود...اما عشقم بزرگتر از غصم بود...عسق توی قلبم تونست یه پرده رو غصه هام بپوشونه و واست بخندم...
تازه امروز کادوی تولدمو بم دادی...
خیلی خوشحالم داداش من دوباره یه یادگاری از داداشم گرفتم
خیلی دوسش دارم داداشی
اما بخدا اگه یه شکلاتم بود همینقدر خوشحال میشدم ...
.
.
.
وقتی میبینم ازم فاصله میگیری وجودم پر از ترس میشه داداش
کلی فکر مباد سراغم... از رفتنت گرفته تا فراموش کردنم...
کاش حداقل حضورتو حس میکردم تو این شبا...
اما تنها چیزی که حس میکنم دور شدنته و ترس توی دلم ...
بیشتر پیشم باش دادام
تو باش،