26 فروردیین ... روز سیاه
دیروز که از کلاس اومدم لباسامو در نیاوردم
بدو بدو یکمی غذا خوردم
فقط یکمی ...
بت گفته بودم دلم یه چیز خوشمزه میخواد...
میخواستم وقتی اومدی با هم یه چیزه خوشمره بخوریم
یه روز خوشمزه بسازیم ..
میخاستم با همه وجودم ببوسمت و بگم داداش میدونی من آجیه 7سالت شدم؟؟؟
هه ...
واسه من همیشه 26 فروزردین پر درده...صبحش که پامیشم تو سینم درد دارم...
اما میخواستم دیروز این روزو کنار تو جشن بگیرم
بخاطر تو
بخاطر دل تو
که بدونی یکی تو این دنیاس که هر لحظه بودنش تو این 7سال درد کشیده ، خودشو کشته و شده آجی ندا ... اما خوشحاله، خوشحاله که خنده رو لبای عشقشو میبینه
با همین درد تو قلبش یادش میره
میخواستم با همه وجودم بگم 7سال که بودم ،70 سال دیگم هستم پیشت...
تو یه ساعتی که منتظر پیامت بودم داشتم خودمو تو آینه نگاه میکردم ... خوشحال از اومدنت ...
خوشحال که وقت دارم تمیزو مرتب بیام ببینمت
خوشحال که امروز واسم وقت گذاشتی
هول هول نمیای دیدنم
سر خیابون و دنبال یه کار دیگت یادت نمیاد که باس بیای دنبالم
خیلی حالم خوب بود
میخاستم کادو تو بدم و برق تو چشکاتو ببینم
...
بم گقتی میخابم ... مه نمیخوابم اصن، میخام سریال ببینم، نمیام، حوصله ندارم، فهمیدی؟؟
...
فهمیدم ...
با تمام وجودم میخاستم دیروز بت بگم داداش دوست دارم
اما ازون لحظه حتی دوست ندارم توی دلم صدات کنم داداش...
...
7سال پیش تو 26 فروردین 1388 روزی یه پسری با گریه وز ای ازه یه دختری خواست که آجیم باش که تا آخر عمر کنار هم باشیم ... اگه توهم نباشی اگه آجیم نباشی عمین الان خودمو میکشم و ازین دنیای لعنتیم میرم ...
اون دختره آجی شد ... مجبور بود ... آجی موند ... دوس داشت...
امروز 26 فروردین 1395 همون دختره دلش نمیخواد به اون پسر بگه داداش...
تو باش،